و آفتاب صداقت
ز شرق بگريزد
هميشه مي گفتم
چه قدر مردن خوب است
چه قدر مردن
در اين زمانه كه نيكي
حقير و مغلوب است
نمیدانم دوام خانه ای که با راستی بنا شده باشد بیشتر است ، یا با ریا؟
صداقت و راستی همان قدر دوام دارد که تزویر و ریا .
هر کدام همانقدر در ذهن میماند که آن یکی
فقط باید انتخاب کرد که این باشد یا دیگری
روزی از
روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم
گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان
شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را
در یک گلدان بکارند تا دانه رشد کند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد
او بیاورند.
یکی از آن جوان ها تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین
با تمام جدیت تلاش
کرد تا دانه را پرورش دهد ولی
موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای
دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
او حتی با کشاورزان دهکده های
اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه
جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده
بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه
کرد.
وقتی نوبت به جوان داستان ما
رسید، پادشاه از او پرسید: پس گیاه تو کو؟
جوان ماجرا را برای پادشاه
تعریف کرد...
در این هنگام پادشاه دست او را
بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد! همه جوانان به این انتخاب پادشاه اعتراض
کردند.
پادشاه روی تخت نشست و
گفت: این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در
آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به
پادشاهی نیاز دارند که در عین
راستگویی و درستکاری با آنها
صادق باشد، نه آن پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن
دست به هر عمل ریا کارانه ای بزند!



