تبليغاتX
تِیسه

میگن اونایی که کچل میشن سه دسه ان

 اونایی که سرشون ازجلو خالی میشه خوش تیپ میشن . اونایی که از بالا خالی میشه زیاد فکر میکنن و اونایی که کلا سرشون کچل میشه فکر میکنن خوش تیپ میشن . مث مو

تابسون آدرس یه بیمارسان خوبه تو تهران گرفتم که برم برا چشام که اوضاشون اصن خوب نبود . بیمارسان سفارش شده از همو دربونش که با کربات نشسه بود دم در معلوم بود چه جور جایی . وختی نگبانو و دربونش دیدم مشکل چشام بیشتر شد. تا رسیدم قسمت درمونگا صتا صلوات فرسادم همش تو ایی فکربودم اینا ایجوریریَن اونا چه جورین . منظورم دکتراش بود . درمونگاه به ایی خلوتی تو عمرم ندیده بودم ولی نوبتمه که چک کردم قرار شد بشینم تا صدام کنن . همیجورکه نشسه بودم چشم افتاد به تابلو دکتر پوس ومو . به فکرم رسید که خوبه تا نوبتم میشه یه سرام به دکتر پوس بزنم ایی زیر بغل و کشاله رونم که همش تو گرما و شرجی عرق سوز میشه بش نشون بدم شاید یه راه چارایی براش پیدا کنه . در مطب بسه بود و روش نوشته بود لطفا زنگ بزنید . مونم همی کار کردم . بعد از چند لحظه یه خانمی اومد دم در. دربون و نگبانای یادتون میاد که گفتم حالا دیگه شما تا آخرش بخونیین .

 گفت : بفرمایید امری بود

مو فقط مشکل چشمی داشتم حالا زبونم ام  مشکل پیدا کرده بود . مردم تا تکونش دادم وگفتم یه وقت میخواسم . خانمه یه لبخندی زد . البته به سرم یه نگاهی کرد لبخندش غلیظ تر شد و گفت: بفرمایید تو تا دکتر تشریف بیارن. رفتم تو

- بفرمایید بشینید . نشستم

خانمه گوشی تلفنه برداشت زنگ زد و به دکتر گفت آقای دکترمراجعه کننده دارید تشریف میارید؟

- منتظر باشید دکتر تا چند دقیقه دیگه میان . ایشون از آخرین متد رایج در اروپا برای درمان استفاده میکنن

چه خوب اگه جواب داد میرم به بچه هایه دیگه ام میگم که بیان همی جا . تموم ای بچه ها همی مشکل دارن یه دور تو ایی خیابون که میزنن یکی دو جاشون عرق سوز میشه . از سر بازار کویتیا که بری آ خرش خلاص . حالا با ایی آخرین متد اروپا حتما کار تمومه

یه رب شد دکتر نیومد . مونم برا ایکه از زیر نگا های سنگین خانم که با یه خورد بیشتر از لبخند به سرو کله ما نگا میکرد فرار کنم رفتم خودمه مشغول عکسای رو دیوار که همشون در رابطه با پیوند وکاشت مو بود کردم . بالاخره دکتر اومد و خانم رانمائیم کرد داخل . وارد که شدم دکتر با یه لبخند خاصی یه نگاه به سر کچل ما کرد و گفت : بفرمایید خواهش میکنم

مشکلمه که گفتم دکتر مث خمیر وا رفت و گفت : شما باید برید پیش متخصص پوست . بفرمایید

...وقتی اومدم بیرون تلفن منشی دکتر زنگ خورد. همی جور که با تلفن صحبت میکرد رنگش ام داشت عوض میشد بعد با عجله تلفنه قطع کرد و یه نگایی که از صتا فحش بدتر بود به مو کرد دوید طرف  اتاق دکتر.

..... ولی مو که نفهمیدم منظور دکتر از ایی که گقت باید بری پیش دکتر پوس چی بود . خو منم همی کارکرده بودم ‍!!!

با اجازتون قید چشام زدم و تصمیم گرفتم اونایه به همی دکترایه شهر خودمون نشون بدم.

نوشته شده توسط کامبیز  | لینک ثابت |

 

به بهانه سالروز در گذشت صمد بهرنگی .....

 

 

سا لهای اول انقلاب بود که کتابهای بهرنگی یکی بعد از

 

 دیگری جای خود رو به کتابهایی مثل داستانهای مصور و

 

 تن تن ومیلو دادند. ادبیاتی که دست مایه اش اختلاف

 

 بین فقیر وغنی بود و بچه هایی که میخواستند فقیر

 

 باشند.

 

... که بودند.

 

ولی باز میخواستند فقیر باشند تا شاید با قهرمان

 

 داستانی همزاد پنداری کنند. و چه ادبیاتی بهتر از

 

 ادبیات بهرنگی که هر کودکی را در خود بزرگ

 

 میکرد.آشنایی و تمایل به ادبیات بهرنگی نه نتیجه بلوغ

 

 فکری بچه های آنزمان و پدر ومادرهای این زمان بود که

 

 نتیجه جو حاکم از تغییر نظامی بود که آزادی اندیشه  را

 

 نوید میداد. اما چه شد که این  کتب و داستانها

 

 همانطور که آمدند با برچسب ماتریالیستی و چپگرایی

 

  یکی یکی از صحنه خارج شدند، خدا میداند. برچسب

 

 اصطلاحی که تلفظ آن هم برای بچه های آن زمان

 

 بسیار دشوار بود . و آنزمانی که میشد آنها را از سر

 

 ذوق خواند و به راحتی بین اختلاف طبقاتی موجود در

 

 داستان اندیشه کرد دیگر نبودند. اندیشه کرد که

 

 همیشه ثروت ، نازپروردگی و فقر، آزادگی و شرافت

 

 نمی آورد .  اختلاف طبقاتی که در آن ایام چندان بود و

 

 در این ایام دو چندان..

 

بهرنگی درشهریورماه 1347 در رود ارس غرق شد . مرگ

 

 صمد همیشه در پرده ایی از ابهام باقی ماند .

 

                  

 

ماهي پير قصه‌اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه‌اش گفت:    

- دیگر وقت خواب است بروید بخوابید

 

بچه‌ها و نوه‌ها گفتند: مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد؟

ماهي پير گفت: آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت

 

خواب است،شب به خیر


يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو شب به خير گفتند و رفتند

 

 خوابيدند.

 

 مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهي سرخ کوچولويي هر چقدر کرد،

 

خوابش نبرد. شب تا صبح همه‌اش در فکر دريا بود.

نوشته شده توسط کامبیز  | لینک ثابت |