آخرين هفتهی زمستان است
همه چشمانتظار چهرهی عيد
پر شده شهر از هوای بهار
عطر گلهای سرخ و سبز و سپيد
***
در خيابان و کوچه و بازار
دست در دست مادر و پدرند
کودکان با نشاط آمدهاند
تا لباس قشنگ و نو بخرند
***
مثل آيينه صاف و براق است
کفشها زير نور ويترينها
کودک اصرار میکند: بابا!
من از اين کفشها، فقط اينها!
***
چند؟ - ناقابل است؛ ده تومان
- ده هزار؟! اينکه ... چشمهای پدر
بر زمين خيره میشود اما
منتظر مانده چشمهای پسر
***
کودک و عيد و خنده و شادی
کودک و کفش نو، لباس قشنگ
کودک و سرزمين روياها
عطرها، نورهای رنگارنگ
***
میخری هان؟ ببين چه برّاق است
ظاهرش مثل کفش مردانه است
میخری هان؟! ببين که مرد شدم
مرد در فکر خرجی خانه است ...
***
راستی چند روز مانده به عيد؟
عيد آجيل و ماهی قرمز
عيد اين سفرههای دور از نان
که به سامان نمیرسد هرگز
***
میخری هان؟! – بله! بله! حتماً
میزند خنده شادمانه پسر
لبش از شادی و شعف باز است
مثل لبخند کفشهای پدر
***
... در خيابان و کوچه و بازار
هيچکس بغض مرد را نشنيد
آی تقويمهای رنگارنگ
راستی چند روز مانده به عيد؟!
- فاطمه دخترم در میزنند.
فاطمه در بگشود .
پیرمردی خوش سیما با جامه ای سپید و لبخندی بر لب
سلام نمود.
- آمده ام محمد را ببینم .
- پدرم بیمارست و حال خوشی ندارد ، معذورم .
و فاطمه در را بست و بر بالین پدر آمد. محمد به خواب رفته بود.
مجدداً صدای در فاطمه را از جای بلند کرد.
همان پیرمرد با همان لبخند.
- دختر رسول خدا من میباید محمد را ملاقات کنم .
وفاطمه بازهم مانع ورود پیر مرد شد و در را بست و بر بالین پدر باز گشت.
این بار محمد از صدای دق الباب از جا برخاست.
- کیست دخترم؟
- پیرمردیست که اصرار دارد شما را ببیند.
محمد نشانی خواست و فاطمه نشانی داد.
- بگو بیاید منتظرش بودم .
فاطمه چنین کرد.
و محمد خواست که با پیرمرد تنها باشد.
پیرمرد چنین گفت:
- درود خدا بر تو باد. خداوند خواست که بدون اذن ، وارد خانه ات نشوم و از
تو سوال کنم برای بقا در دنیا یا لقاء پروردگار، که نه قبل از تو از کسی اذن
خواستم نه بعد از تو خواهم خواست . اگر خواهی در دنیا باقی مان و گرنه این
سیب را ببوی.
.... و محمد چنین کرد.
من همیشه از اسفند بیشتر از فروردین و از پنجشنبه بیشتر از جمعه خوشم میاد.
زمسون با کِلاغاش یواش یواش دارن میرن . هر چن شهر ما نه زمسون داره
نه کِلاغ. قربونش برُم از همو اول مهر میشه بوی بهاره حس کرد. هر چن که
دیگه بهارام بوئی نِداره . توی ای شهر وختی هوا میشه 30 درجه مردم با
کافشن میان بیرون . حالا بمونه باریدن و دیدن برف که ما یا تو تلویزون دیدیم
یا تو یخدون یخچال.چیکار کنیم برفک نگاه میکردیم بجای برف(الاعمال بنیات)
که اونم به لطف ای یخچالایه بدون برفک و no frost منتفی شد.پس با همو
بارون، خدایه هزار مرتبه شکر میکنیم .اونم به شرط ایکه فاضلابای شهر
جواب بدن . واِلا راضی تریم کمتر بباره.
... ولی بازم همه منتظر بهاریم ای یعنی ایکه تغییری هس. و مردم ای شهر
هیچ وخ ایمانشون از دست نمیدن . منتظر میمونن تا ای زمسون نداشتشون
بره و بهار بیاد.داستان جماعتی که برا خوندن دعای بارون به خارج شهررفتن
و کودکی که با خودش چتر آورده بود . ای یعنی ایمان .
توی ای شهر شاید هیچوقت برف نیاد ولی ما از زمسون به بهار میرسیم.


