تبليغاتX
تِیسه

 

همه جا پر از قوطی های سوخته و نیمه سوخته بود!

مردم دسته دسته ، بزرگ و کوچیک مشغول جمع کردن قوطی هائی بودن که سالم مونده بود.هرکی  هرچقدر میتونست قوطی جمع میکرد و توی هرچی که دم دستش بود می ریخت . گونی،کارتن،زنبیل. یه عده هم که ماشین آورده بودن و جعبه های سالم رو بار میزدن. ما هم که بچه بودیم وسط جمعیت می لولیدیم و هر چی دم دستمون بود بر میداشتیم. قوطی سالم‌، سوخته ، نیمه سوخته . فرقی نمی کرد. خبر که رسیده بود به کوچه. بچه ها از بزرگ و کوچیک راه افتاده بودن طرف لاندری . بوی آبجو همه جا رو پر کرده بود.خیابون پر بود از قوطی های سوخته. پا که میذاشتی روشون مترکیدن و آبجو مثل فواره میزد بیرون . بوی الکل همه جا پخش شده بود. میگفتن مردم انقلاب کردن که این چیزا نباشه. ولی نمیدونم این همه آدم . این همه آبجو رو کجا میبردن؟

... یکی دو روز طول کشید تا تمام انبار خالی بشه. بعد از دو سه روز  از انبار به  اون بزرگی فقط یه مشت وسایل سوخته مونده بود. آتیش  بعضی جاها حتی به سقف هم رسیده و پلیت های اونو سوزونده بود ولی انگار مردم نمیخواستن به این راحتی دست از سر   لاندری بردارن از لامپ و فیوز هم نگذشته بودن. لامپ و فیوز به کنار. مونده بودیم کی رفته بالا و پنکه های سقف رو باز کرده. کم ارتفاعی نبود!

 دو سه روزکار ما  شده بود چیدن قوطی های سوخته وسط خیابون و رد شدن ماشینها از روی اونا و ترکیندشون. یا پرت کردنشون طرف همدیگه. تا اینکه خبر آوردن که فلا از روی سقف لاندری افتاده پایین. همون کسی که خبر آتیش گرفتن انبار رو آورده بود. موقع بازکردن یکی از  پنکه های سقف افتاده بود پایین...

... بعد از مرگ فلا پرونده انبار پشت لاندری هم بسته شد و مردم دست از سر اون برداشتن.

 

  

                   


لاندری =   خشکشوئی

 پلیت   =  نوعی ورق فلزی


 


+ نوشته شده توسط کامبیز |
 

 

 

    اون موقع ها همسایه ها بغل دست هم بودن، کنار هم. سرتا سر کوچه ده ،دوازده تا

    همسایه بود که همه همدیگه رو میشناختن .همه مثل هم بودن. یک رنگ بودن و یک

    کاسه و تو غم و شادی هم شریک.                 

-         ننه برو دوتا نون از خونه رضا اینا بگیر بیار.

-         کیه؟

-         مُنم علی. ننم گفت ای چاقوتونه اگه لازم ندارین بدین .

-         برو به ننه رحیم بگو دوتا تخم مرغ بده، تا بعد بشون بدیم.

اگه یکی از اونا می رفت و بار میکرد،انگار تعادل کوچه بهم میخورد.  جای خالیش تا مدتها پیدا بود.

ولی حالا چی.....

حالا همسایه ها یا رو سرت هستن یا زیر پات.سال به سال نمیبینشون. اونا هم همینطور.تازه اگه شانس بیاری بشناسیشون اونا تو رو نمیشناسن .

 حالا، اگه یکیشون بره دیگه تعادلت بهم نمیخوره .  یا زیر پات خالی میشه یا باری از رو دوشت برداشته.

 

                          

                               

+ نوشته شده توسط کامبیز |