داریم برمیگردیم به عقب حتی در جا هم نمزنیم داریم میریم عقب. هیچ چیِزٍ
رو به پیشرفت نداربم. خودمون رو گول مزنیم.صنایع،بهداشت،آموزش و.... هیچ چیزٍ رو به رشدی وجود نداره. حتی فکر هم نمیکنیم. درباره هیچ چیز فکر نمیکنیم .امتحان میکنیم و اگر اشتباه بود یک باره دیگه همون راه رو تکرار میکنیم .حتی راه دیگه ای وجود نداره. میخوایم از همون راه اشتباه به نتیجه برسیم....
انگار که شکوفایی اندیشه درون مامرده.
یک فکر پویا میتونه هم چیز رو دگرگون کنه ،میتونه مارو از حالت سکون خارج کنه میتونه مارو ببره جلو حداقل اینکه نذاره بریم عقب، عقب تر از اینجایی که هستیم.
حتماْ این داستان رو شنیدید که:
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر.
و پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.

