همیشه آن چه که میبینیم واقعیت امر نیست.همیشه آن کسی که تا کمر در برابر ما خم می شود به ما احترام نمیگذارد،آن کسی که به ما نگاه میکند ما را نمیبیند،آنکه به حرفهای ماگوش میدهد صدای ما را نمیشنود و همیشه آنکه با ما سخن میگوید چیزی برای گفتن ندارد.همیشه پرده ایست که واقعیت پشت آن پنهان می شود.
توان کنار زدن این پرده مهم است و دیدن آنچه باید دید.
در شهری قصاب و نانوائی زندگی میکردند بسیار خیر و نیکو کار.هردو زبان زد مردم شهر. هیچ مستمندی دست خالی از در خانه یا مغازه این دو بر نمی گشت. هر روز قصاب مقدار زیادی گوشت و نانوا تعداد زیادی نان به مردم فقیر شهر کمک میکردند. اما در این شهر نقاشی زندگی میکرد که تابلوهای بسیار زیبائی می کشید و آنها را به قیمت گزافی می فروخت. نقاش با هیچ کس رابطه ای نداشت ودر شهر شایع بود که نقاش پول هنگفتی را که از فروش تابلو ها بدست آورده بصورت گنجی در خانه مخفی کرده است از همین رو افراد زیادی به قصد سرقت به منزل نقاش رفته، اما دست خالی باز گشته بودند.نقاش نه با کسی رابطه ای داشت نه به کسی کمک میکرد. او به مردم فقیری که برای گرفتن کمک به در خانه اش می رفتند چنین میگفت: بروید از قصاب و نانوا بگیرید.
روزگاربدین منوال میگذشت تا اینکه نقاش مُرد.
.....بعد از مرگ نقاش دیگرنه قصاب گوشت به فقیری داد و نه نانوا نان به مستمندی!

